دلنوشته هایم را می بافم برایت رج به رج
X


پسرم

يك بهار،يك تابستان،يك پاييز و يك زمستان را ديدي!!! از اين پس همه چيز جهان تكراريست ؛ جز "مهرباني"

 

 یادمان باشد بعضی هایمان شانس گفتن کلماتی را داریم که برخی دیگر حسرتش را،

کلماتی مثل : بابا، مامان، پدربزرگ …

پرنس مامان

دستان کوچک ات آن نگاه معصومت

خنده های بی بهانه ات

دویدن های چابکت

آن صورت معصوم بی آلایشت

مرا در خود در ابدیت تکرار کرد

تو پشتوانه آرزوهای منی

تو صدای مبهم درون منی

تو معنی تمام عاشقانه های منی

 رمز مطالب رمزگذاری شده را فقط خودم دارم لطفا درخواست نکنید. ممنون




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 21 تير 1393 | 22:38 | نویسنده : مامان |

☀️‍ استفاده از ریتم براي آرام كردن #نوزاد ☀️

👼🏼نوزاد عادت به شنیدن صدای قلب مادر دارد و یکی از دلایلی هم که دوست دارد در آغوش و نزدیک مادر باشد همین است. 
❣می توانید برای کودکتان موزیک ملایم بگذارید 

❣یا برایش لالایی بخوانید 

❣یا فقط او را کنار یک صدای یکنواخت مثل صدای هواکش قرار دهید.

 

دانلود فایل لالایی زیبا و خاطره انگیز (امیدوارم کودکان زیباتون با شپیدن اون خواب آروم و دلچسبی رو تجربه کنن).




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 10 مهر 1395 | 11:36 | نویسنده : مامان |

✅ اگر والدین بیش از نگرانی بابت #لوس شدن بچه ها، نگران کم توجهی به آن ها بودند، دنیا جای بهتری می شد. 

🌿واقعیت این است که در بیشتر موارد والدین نمی دانند به هیچ وجه امکان ندارد که کودک از «محبت» آسیب ببیند.

🍄در واقع آن چه به عنوان لوس شدن کودک در ذهن والدین نقش بسته است نتیجه ابراز محبت زیاد به کودک نیست بلکه ناشی از دادن چیزهای دیگر به جای محبت به کودک است. 

🌐«لارنس اشتاینبرگ» روان شناس کودک در این باره می گوید: وقتی والدین حد و مرزی برای کودک قرار نمی دهند، یا انتظاراتشان را از کودک کم می کنند تا مهربان جلوه کنند یا اسباب بازی را جایگزین محبت به کودک می کنند، در واقع به او آسیب می رسانند.                                   




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 10 مهر 1395 | 11:25 | نویسنده : مامان |

سلام پسر قشنگم

امروز 10 مهرماه هستش و ما دو روزی هست که اومدیم تبریز. الان ساعت یازده صبحه و شما داری با الینا بازی می کنی. 

دیروز بعد از مدتها بالاخره وقت شد و من و مادرجون شما رو بردیم لاله پارک. اونجا شما کلی بازی کردی. اولش کمی از فضای سرپوشیده و صداهای اونجا ترسیده بودی ولی بعداز انجام یه بازی دونفره سر کیف اومدی و حسابی لذت بردی. حتی دیگه حاضر نبودی بیایی بیرون. 

بابا و عموعلیرضا هم دودای ساعت سه بعد از ظهر اومدن دنبالمون. مادرحون برامون بستنی خوشمزه خرید و تو مسیر برگشت بستنی خوردیم. خلاصه خیلی به همه ما خوش گذشت. 

 

 

اینجا هوا خیلی سرده و خیلی خدا رحم کرد که من شانسی لباس گرم برات آوردم. 

دوستت دارم گل پسرم




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 10 مهر 1395 | 11:11 | نویسنده : مامان |

سلام پسر گلم

الان که دارم برات می نویسم، بعد از یه تاخیر خیلی طولانی و پشت سر گذاشتن یه جشن تولد سه سالگی و خیلی اتفاقای قشنگ تو این مدت، از ترس اینکه خاطرات این روزهاتو روزی فراموش کنم تصمیم گرفتم مجدد برات شروع به نوشتن کنم. 

(عکس همین الانت، بابایی مدل تاج خروسی برات درست کرده)

پسر گل و قشنگم، الان ساعت حدودای یک نیمه شبه 26 شهریور 1395 هست. جالبه لدونی شما بیداری و داری بدو بدو می کنی. بیچاره همسایه های طبقه پایینمون تا الان حداقل سه مرتبه از دست بدوبدوهای شما شاکی شدن. دو باری هم به سقفشون زدن تا ما رو دعوت به آرامش کنن. 

الان کمی بیشتر از سه سال و هفت ماهه هستی. هنوز هم خیلی ها فکر می کنن شما دختری. مخصوصا بخاطر چهره ضریف و صدای نازکی که داری. 

خیلی مهربونی و هر روز از من می خوای شماره تلفن خونه مادرجونینا را به شما بگم و شما بگیری و با مادرجون تهرانیت حرف بزنی. بعضی مواقع هم به مادرجون تبریزی زنگ می زنی. 

امروز دلت برای عرفان تنگ شده بود و مرتب ازم می پرسیدی چرا عرفان نمی یاد خونمون و بالاخره ازم خواستی زنگ بزنم خونشون تا شما با عرفان صحبت کنی.

هفته پیش جشن فارع التحصیلی شما از کلاس سه سالگی و رفتن به کلاس چهارسالگی تونو از طرف مهدکودک در سالن سلف سرویس انستیتوپاستور برگزار کردند. شما یه شعر خیلی خوشگ خوندی و در نهایت یه پازل و یه بازی فکری هدیه گرفتی. مربی مهد کودکت یعنی خاله افسانه خیلی شما رو دوست داره و کلی بوست می کنه. 

 

 

(عکس شما در کنار خاله افسانه در روز جشن)

(تصویر شما در کنار دوستات بعد از گرفتن هدیه)

(شما تازه لباس پوشیدی و داریم با مادرجون تهرانی و بابا می ریم جشن)

راستی وقتی می خوای به عکسی فحش بدی می گی بی ادب کنجکاو هر چی هم ازت می پرسم از کی یاد گرفتی جواب قانع کننده ای نمی دی. یه شخصیت خیالی به نام عمو مزی برای خودت داری که می گی از اون یاد گرفتی.

یکی دو هفته پیش هم با دوستات رفته بودین پارک لاله و اونجا خاله افسانه عکس شما رو برای بابا بهزاد فرستاد. 

کم کم هر چی از این روزهات به ذهنم برسه اینجا یادداشت می کنم تا ان شاالله برای همیشه ثبت بشه و یه روزی با خوندنشون لذت ببری. 

عاشقتم پسر نازم




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 26 شهريور 1395 | 1:18 | نویسنده : مامان |

پرنس مامان تو سن دو سالگی. وقتی روی تابش خوابش برده

 

عزیزم اینجا توی یه کشو نشستی و داری حسابی شیطونی می کنی.

 

عاشقتم پسر خوشگلم. الکی که نیست همه فکر می کنن شما دختری.

 

قهرمان مامان

 

الهی مامان فدات بشه که مثل فرشته ها خوابیدی.

 

خاک بازی عسل مامان روز سیزده بدر

 

ان شاالله خدا جفتتونو برای من حفظ کنه. الهی آمین

 

خوشگل بلا چی دستته؟

 

شما برای دومین بار رفتی آرایشگاه ولی این دفعه خیلی آقا بودی و اصلا گریه نکردی.

 

صدرا و دختر عمه اش الینا کوچولو. الهی فدای جفتتون بشم عزیزای من

 

آخه داری به چی فکر می کنی پرنسم؟

 

الهی مامان فدات بشه.




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 20 مرداد 1394 | 0:27 | نویسنده : مامان |




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 8 فروردين 1394 | 9:10 | نویسنده : مامان |

سلام پسر گلم

الان که دارم برات می نویسم ساعت 11 و بیست دقیقه صبحه جمعه 8 اسفنده. بابایی و من و شما دیروز صبح اول وقت اول رفتیم بیمارستان تا بابا آزمایش های مربوط به بیمه اش رو انجام بده بعد ما رو رسوند خونه مامان جونینا و بعد از خوردن صبحانه سه نفری، بابایی برای درس خوندن رفت کتابخونه محل کارش، آخه هفته آینده سه شنبه  امتحان کتبی برد رو داره و شنبه بعدش هم امتحان شفاهی و حسابی توی این مدت هم درس خوونده. شب من و شما پیش مامان جونیمون موندیم. من تو اتاق بالایی مشغول انجام کارهام شدم و شما حسابی با بابابزرگ و مامان جون بازی کردی. هزارماشاالله پسر خوبی بودی و اونها رو اذیت نکردی. هر از چندگاهی هم که دلت هوای منو می کنه یه سر می آیی بالا پیش من. اینجا که من دارم کارهامو می کنم هوا خیلی سرده، یه جورایی هم نگرانم که شما سرماخورده باشی آخه خیلی امروز صبح عطسه کردی. 

پسرم این روزها خیلی سرم شلوغه و همش یا مشغول انجام کارهای فار التحصیلیم هستم یا برای استخدام دارم مدرک جمع می کنم و این ور و اونور سر می زنم. خلاصه اینکه اعصابم حسابی به هم ریخته ولی از امروز انگار یه تلنگری بهم خورده باشه یه تصمیمی گرفتم، تصمیم گرفتم دیگه فقط چشمم به آینده نباشه و سعی کنم از لحظاتم لذت ببرم. می دونی گفتنش ساده است ولی اراده فولادی می خواد که بهش عمل کنی. برای کسی مثل من که ذهنش پر شده از وقایع استرس زا و باورهای غلط، از لحظه لذت بردن یه جورایی مشکله همش می ترسی نکنه از آینده بمونم و این در زمان حال موندن ها یه دهن کجی به آینده باشه و اون بخواد باهات لج کنه. ولی دیگه واقعا خسته شدم از اول مهر همش استرس، همش فکر و خیال... دفاع خیلی سخت اومد و خیلی سخت سپری شد، بعدشم کارهای فارغ التحصیلی باور می کنی حتی می ترسم نکنه استادم نخواد امضا کنه آخه یکی از فاکتورها رو ایشون گم کردن و قبول هم ندارن که تقصیر خودشون بوده تهدیدم کرده اگه فاکتور رو بهش ندم اونم امضا نمی کنه که نمی کنه.تعجب

خلاصه کارهای فارغ التحصیلی که طبیعتا نباید چیز مهمی باشن الان شدن غوز بالاغور برای من. دو تا سرماخوردگی طولانی شما بیشتر روحیه منو خسته کرد الان خیلی می ترسم اگه سومیش خدای ناکرده الان درگیرش شده باشی.  باور کن همه نگرانی هامو شماهایی که دور وبرم هستین برام قابل تحمل می کنین. مامان و باباها و بابایی و شما که البته گل سرسبدشونی. 

عشق مامان، لحظه های با تو بودن لذتی مثل مزمزه کردن یه گیلاس گنده و شیرین که بین لبات گذاشتی داره. خیلی مودب و مهربونی باورت می شه مامان جون می گه مهربونیات به بابات رفته گریه یعنی منو اصلا در نظر نمی گیره بابابزرگت هم عاشقته ایشون با اینکه زیاد حوصله بچه نداره ولی تو براش یه چیز دیگه ای.

پسر قشنگم برام دعا کن تا این روزها بگذره و یه عید خوب رو بتونم در کنار شماها داشته باشم. باور کن یه جورایی ایمان دارم روزهای خوب در راهن و مطمئنم یه روزی حتی استرسی که الان دارم می کشم رو به خاطر هم نمی یارم. امیدورام همیشه شاد و سرحال باشی و هیچوقت دل مهربونت دچار غم و استرس نشه الهی آمین.




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 8 اسفند 1393 | 11:28 | نویسنده : مامان |




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 27 بهمن 1393 | 17:41 | نویسنده : مامان |

 

پرنس محمدصدرا




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 20 بهمن 1393 | 12:34 | نویسنده : مامان |

سلام عزیز دلم

دیشب تولد دو سالگی شما رو تو خونه مادرجون و بابابزرگ گرفتیم.

......

سلام گل پسرم

الان که دارم برات می نویسم شنبه 19 بهمن ماه، ساعت 4 و نیم بعد از ظهره و شما تو خواب نازی. دیشب از تبریز برگشتیم آخه برای تولد نینی عمه مینا یه هفته ای رفته بودیم اونجا. بالاخره منم تو تاریخ 7 بهمن ماه دفاع کردم. با اینکه خیلی سخت گذشت و روزهای دلهره آوری رو پشت سر گذاشتم ولی بالاخره تموم شد و فکر می کردم با تموم شدنش می تونم نفس راحتی بکشم ولی هنوزم نتونستم استراحت کنم مخصوصا اینکه ذهنم خیلی درگیره و دوست دارم هر چه سریع تر کار پیدا کنم. 

روزهای گذشته روزهای بزرگ شدن شما بود دقیقا 23 آبان ماه پروسه از شیر گرفتن شما شروع شد و برخلاف اون چیزی که فکر می کردم نسبتا راحت بود. البته من سریع این کارو انجام دادم و با صبر زرد شما رو ازش دلزده کردم. اولش بی توجه بازم خوردی و الهی بمیرم خیلی بد استفراغ کردی. بعد از اون با اینکه به شدت دلت می خواستی می گفتی می می اککه یعنی اخه. 

سختی زیادی که باهاش مواجه بودیم شب نخوابیدنهای شما بعد از شیر گرفتن بود که خدا رو شکر کم کم حل شد. تمام این اتفاقا دقیقا موقع کارهای دفاع من بود برای همین سختی دفاع رو برام بیشتر کرد. همش منتظر می شدم تا شبا بخوابی و بعد شروع به کار می کردم. مثلا ساعت یک صبح... 

متاسفانه به دلیل دفاع من و تولد نی نی عمه نتونستم تولد شما رو دهم بهمن ماه بگیرم البته به سال قمری تولدتو که همزمان با میلاد حضرت رسول بود خونه مادرجون گرفتم. مادرجون و بابابزرگ هم به مناسبت تولدت، 100 هزارتومان پول نقد و چراغ خواب لاک پشتی بهت هدیه دادن. دستشون درد نکنه. ان شاالله تو عید هم تولد اصلیتو می گیریم. 

 

اما از روزانه هات اگه بگم  خودت می فهمی هزارماشاالله چقدر تو این مدت بزرگ شدی. خیلی لغات انگلیسی رو یاد گرفتی مثل cat، dog، nose، ear، و ... حتی بعضهاشونو هم می تونی از روی نوشته بخونی. تا ده بلدی بشبمری. شعر هم بلدی مثل می رم مدرسه، می رم مدرسه جیبام پر بننداق و بیسته، موش موشک من بیااااااااااااااااا

یعنی آدم دلش می خواد بخورتت وقتی به بیاش می رسی جیغ می زنی تازه برای اینکه به آخر شعر برسی اولاشو تندتند و نامفهوم می گی.

حرف زدنت پیشرفت کرده و بیشتر وقتا قلمبه سلمبه حرف می زنی. به من و بابایی و مادرجونت به راحتی می گی دوستت دارم. به بابابزرگت می گی گیتته بگوو (قصه بگو) و تا آخر داستان مودب و ساکت پیشش می شینی. 

نمی دونم وقتی برای اولین بار این دلنوشته ها رو می خونی چندسالته ولی یه چیزو دوست دارم بدونی و ایمان داشته باشی که من و بابایی و مادرجونا و بابابزرگات عاشقتیم. اینکه میگم عاشقتیم رو به راحتی ازش نگذر چون به واسطه عشقمون از خودمون به راحتی می گذریم و دنیا رو به پات می ریزیم در حالی که یه دنیا رو به تار موت نمیدیم.

شیرینم هر کی تو رو دیده نظر منو تایید کرده که خیلی دوست داشتنی و نازی. البته یه کمی شیطون بلایی که خوب برای سن شما طبیعیه. درواقع اصلا تو خونه نمی شینی و همش در حال دویدن و بازی کردن و دست گل به آب دادنی. گفتم دست گل یاد علاقه شما به نقاشی کردن افتادم همیشه دوست داری یه کاغذ و خودکار داشته باشی و نقاشی کنی و البته خیلی وقتا دست و پا و فرش و دیوار هم از هنر شما بی نصیب نمی مونن. راستی شکلهای هندسی دایره، مثلث،مربع، مستطیل و بیضی رو هم یاد گرفتی و حتی می تونی دایره هم بکشی.

پسر گلم با تمام وجودم دوستت دارم و می بوسمت 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 20 دی 1393 | 2:16 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد